تبليغاتX
از روی دلتنگی
از روی دلتنگی هایم...سکوتی میکنم بالاترازفریادها...
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 22:40  توسط ندا | 
آمدي از راه دوري

تنگ زيباي بلوري

آمدي ديدي دلم را

خسته در کنج صبوري

وقت تاريکاي جاده

باتويک فانوس آمد

تشنه بودم قطره اي را

باتواقيانوس آمد

قصددل کندن ندارم

ازتواي دل کنده از خود

ازتواي برده دلم را

تاشب خوب تولد

اي هميشه جاودانه

درميان لحظه هايم

غصه معنايي ندارد

تاتوميخندي برايم

پيش توازيادبردم

روزهاي سختي ام را

عشق مديون تو هستم

لحظه ي خوشبختي ام

قصد دل کندن ندارم

ازتو اي دل کنده ازخود

ازتواي برده دلم را

تا شب خوب تولد....


ازتمام دوستان و همکلاسیهایم تشکرمیکنم که اومدن و سر زدن

مریم گلم ممنون که زحمت کشیدی و اومدی

دریای عزیزم ممنون که همیشه محبت هاتو ازمن دریغ نمیکنی و بهم لطف داری

ازتمام دوستام ممنونم...

سعید (ارشمیدس)بهت تبریک میگم که دایی شدی...

ازهمهگی ممنونم که سرمیزنید...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 22:27  توسط ندا | 
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 22:22  توسط ندا | 
چه کنم؟!دوسش دارم،شوخي که نيست،حرفِ يک عمردربه دري است،صحبت کلّي آوارگي

است،شکايتي نيست،حرف شکايت که در عشق بيايدبايد فاتحه ي اين حکايت راخواند.شماهم بدانيد

بدنيست،تازه بعدِ يک عمرعاشقي همين امشب پاييزي ازمن پرسيد:مگرتودوستم داري؟ومن يقين

دارم،ديوانه ترازمجنون،خيره به پرسش عجيبش،هفت آسمانِ حيرت را سِيرکردم وبرگشتم،راستي!گفتم

برگشتم،اوهم برگشت.درست است،ازسفرآن سويِ اقيانوسش برگشت،امانه پيش من.اومالِ همه است

ومن آرزوميکنم هيچکس مالِ اونباشد،امٌا مگرميشود.او حرفي نزد،ننوشت،سکوت کرد،امّاجوري که به بي

قانونيِ غرورشکسته ام برنخورَدفهماند که قصد دارد مراکناربگذارد

این نوشته راغرق جمله ای میکنم که درغم انگیزترین شب عمرم نثار چشمان غم آلودم کرد:

دیگه میزارمت کنار...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 19:26  توسط ندا | 
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 13:12  توسط ندا | 
نفرتم را بر يخ مينوسيم

گابريل گارسيا ماركز نويسنده 73 ساله و چهره تابناك ادبيات آمريكاي لاتين و جهان .ماركز يك نامه خداحافظي براي دوستانش نوشته كه حقيقتاً تكان دهنده است. 

اگر خداوند براي لحظه اي فراموش مي كرد كه من عروسكي كهنــه ام و تكه ي كوچكي زندگي به من ارزاني مي داشت. احتمالاً همه آنچه را كه به فكرم مي رسيد نمي گفتم، بلكه به همه چيزهايي كه مي گفتم فكر مي كردم.

ارج همه چيز در نظر من نه در ارزش آنها كه در معنايي است كه دارند، كمتر مي خوابيدم و بيشتر رويا مي ديدم. چون مي دانستم هر دقيقه كه چشممان را برهم مي گذاريم شصت ثانيه نور را از دست مي دهيم.

هنگامي كه ديگران مي ايستادند راه مي رفتم و هنگامي كه ديگران مي خوابيدند بيدار مي ماندم ، هنگامي كه ديگران صحبت مي كردند گوش مي دادم و از خوردن يك بستني شكلاتي چه حظي كه نمي بردم!

اگر خداوند تكه اي زندگي به من ارزاني مي داشت. قبايي ساده مي پوشيدم. نخست به خورشيد چشم مي دوختم و نه تنها جسمم كه روحم را عريان مي كردم.

خدايا اگر دل در سينه ام همچنان مي تپيد نفرتم را بر يخ مي نوشتم و طلوع آفتاب را انتظار مي كشيدم.... روي ستارگان با رويايي ون گوكي شعري بنديتي (1) را نقاشي مي كردم. و صداي دلنشين سرات(2) ترانه عاشقانه اي بود كه به ماه هديه مي كردم. با اشك هايم گل هاي سرخ را آبياري مي كردم تا درد خارهاشان و بوسه گلبر گهايشان در جانم بخلد.


  
خدايا اگر تكه اي زندگي مي داشتم نمي گذاشتم حتي يك روز بگذرد بي آنكه به مردمي كه دوستشان دارم نگويم كه دوستشان دارم. به همه مردان و زنان مي قبولاندم كه محبوب من اند و در كمند عشق عشق زندگي مي كردم. به انسان ها نشان مي دادم كه چه در اشتباهند كه گمان مي برند وقتي پير شدند ديگر نمي توانند عاشق باشند. و نمي دانند زماني پير مي شوند كه ديگر نتوانند عاشق باشند!

به هركودكي دو بال مي دادم اما رهايش مي كردم تا خود پرواز را بياموزد به سالخوردگان ياد مي دادم كه مر گ نه با سالخوردگي كه با فراموشي سر مي رسد.

آه انسان ها، از شما چه بسيار چيزها كه آموخته ام. من دريافته ام كه همگان مي خواهند در قله كوه زندگي كنند، بي آنكه بدانند خوشبختي واقعي وابسته ضجه اي است كه در دست دارند.

دريافته ام كه وقتي طفل نوزاد براي اولين بار با مشت كوچكش انگشت پدر را مي فشارد او را براي هميشه به دام مي اندازد. دريافته ام كه يك انسان فقط هنگامي حق دارد به انساني ديگر از بالا به پايين بنگرد كه ناگزير باشد او را ياري دهد تا روي پاي خود بايستد.

من از شما بسي چيزها آموخته ام. اما در حقيقت فايده چنداني ندارند. چون هنگامي كه آنها را در اين چمد ان مي گذارم. بدبختانه در بستر مرگ خواهم بود.


1ـ شاعر معاصر اهل اروگوئه 2ـ خواننده معروف
 ................................................................
از ته دل دارم ميگم

ميگم که عاشق نبودم

مي رم سوي دياري که

عاشقي رو ياد بگيرم

يه جايي که محبت و به هم ديگه هديه کنن

يه جايي که خيلي ساده عشقو بهم ديکته کنن

اون جا دروغ نيست"به هر بهانه

اون جا صداقت" يه جور سهامه

پرنده پرهاش" يه جور نماده

شقايق زنده" هميشه شاده

 

اگر فرصت داشتم فرزندم را دوباره بزرگ كنم
به جاى اين كه دائماً انگشت اشاره ام را به سوى او بگيرم آن را در رنگ فرو مى بردم و همراه با او نقاشى مى كردم
به جاى اين كه دائم كارهايش را تصحيح كنم
با او ارتباط برقرار مى كردم
  
به جاى اين كه دائم به ساعت نگاه كنم
به او نگاه مى كردم
سعى مى كردم كمتر بدانم
و بيشتر توجه كنم
بيشتر با او دوچرخه سوارى مى كردم
و بادبادك هاى بيشترى را همراه با او
به هوا مى فرستادم
از جدى بازى كردن دست بر مى داشتم
و جداً بازى مى كردم

 
  
در چمنزارهاى بيشترى مى دويدم
و به ستارگان بيشترى خيره مى شدم
بيشتر بغلش مى كردم
و كمتر سقلمه اش مى زدم
به جاى اين كه به او سخت بگيرم
سخت تأييدش مى كردم
اول اعتماد به نفس اش را مى ساختم
و بعد خانه اش را
كمتر درباره عشق به قدرت با او حرف مى زدم
و بيشتر درباره قدرت عشق
 


 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 12:44  توسط ندا | 
     بايد فراموشت کنم

چنديست تمرين مي کنم

من مي توانم ! مي شود !

آرام تلقين مي کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نيست ....

تا بعد، بهتر مي شود ....

فکري براي اين دلِ آرام غمگين مي کنم

من مي پذيرم رفته اي

و بر نمي گردي همين !

خود را براي درک اين ، صد بار تحسين مي کنم

کم کم ز يادم مي روي

اين روزگار و رسم اوست !

اين جمله را با تلخي اش ، صد بار تضمين ميکنم....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 15:12  توسط ندا | 
سلام دوستای گلم که هیچ وقت تنهام نذاشتن

داداش علی میدونم که از دستم ناراحتی که چرا بهت سر نمیزنم که بعداز این سفر حتما میام و بهت

میگم.......

 

بچه ها خبر بسیاربدی شنیدم....داداش امیر(تیفوسی شورشی پرسپولیس) تصادف کرده و نمیتونه

 

آپ کنه...براش تو این ماه عزیز دعا میکنم تا زودتر خوب بشه

 

فعلا خدا نگهدارتون

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 13:42  توسط ندا | 
چه قشنگ است


که به يادتوشبي بيدارم

وازآن دورترين واژه ي ترديد

تو راميخوانم

که بمانم درتو

که بميرم درخود

وبه يادچشمهاي رنگي ات

دربادبخوانم ازتو

وبدانم درتو

چيزي ازجنس بلور است

که من را به سراپاي خزان خواهد برد

ونسيم عشق روزي ازسوي دلت

به دل خسته من مي آيد

ودرآن تاريکي محض

نوري ازچشمه جوشان نگاهت

به نگاه من خواهدباريد

چه قدرغافلم ازخود

چه وجودم درتو

ودرآن تن آرامت

خورشيدرامعناميکنم

وبه دريا نخواهم بخشيد

نگاه پرمعناي تورا

چه غريبم درخود

ودرآن کلبه ي تنهاييها

خوابيدم بي تو

وبه سوي تو روانه کرده ام

رويا ي دلم را

تاتورادرخواب من معناکند

زندگي را در دلم پيداکند

وبه ديدن تمام غم ها

همه ي غصه هاي اين دلم را

با تمام دلبستگي هاي شبم

رسواکند

تانخوانم ازتو

که توحتي صداي مرانميشنوي

وبه ديداردلم نيامدي

وصداي خنده هاي بي محاباي دلت

به دل خسته ي من رسوخ کرد

وبازمرا در دل شب

سوي روياي تو آورد...

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 18:42  توسط ندا | 
داشتم به اين جمله فکرميکردم:بودن يا نبودن مساله اين است

اين که گاهي بودنمان به نفع خودمان و ديگران نيست و نبودنمان بهتراست...اينکه نبودنمان به نفع

ديگران باشد بستگي به شخصيتمان دارد که تاچه اندازه به نفع ديگران باشيم...مثل حرف زدن هاي

بيجا که جايي که نبايد چيزي را بگيم ميگيم و

چيزايي که نبايد برملا بشه..ميشه...واين برميگرده به اينکه يه انسان تاچه اندازه افسارش رودر دست

داشته باشه گاهي نه بودنمان به درد  ميخورد نه نبودنمان...

يعني بودنمان انبودنمان يکي است...

واين خيلي حالت وخيمي است که به درد هيچي نخوريم و همه آرزوي نبودنمان راداشته باشند...

گاهي هم بودنمان به نفع ديگران است و ماخود نميخواهيم باشيم يعني اينجادو مورد پيش مياد :

1)ياخودمان حوصله ي بودن نداريم2)يا آنقدر اعتماديه نفسمان کم است که نميتوانيم بودنمان را به

اثبات برسانيم

گاهي هم انسان دوست دارد نباشد...که اين هم ميتواند گزينه خوبي باشد براي افرادي که ازدنيا 

متعلقاتش بريدن و يا کساني که به دلايل روحي دوست ندارن باشن و اين خيلي بداست که

 ماانسان ها فکرميکنيم اگربخواهيم نباشيم ميتوانيم...

درحالي که بودن و نبودنمان اختياري نيست اما بهتربودنمان اختياري است ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 16:44  توسط ندا | 
بعضي‌ها شعرشان سپيد است، دلشان سياه

بعضي‌ها شعرشان كهنه است، فكرشان نو،

بعضي‌ها شعرشان نو است، فكرشان كهنه،

بعضي‌ها يك عمر زندگي مي‌كنند براي رسيدن به زندگي،

بعضي‌ها زمين‌ها را از خدا مجاني مي‌گيرند و به بندگان خدا گران مي‌فروشند.

بعضي‌ها حمال كتابند،

بعضي‌ها بقال كتابند،

بعضي‌ها انبارداركتابند،

بعضي‌ها كلكسيونر كتابند

بعضي‌ها قيمتشان به لباسشان است، بعضي به كيفشان و بعضي به كارشان،

بعضي‌ها اصلا‏ قيمتي ندارند،

بعضي‌ها به درد آلبوم مي‌خورند،

بعضي‌ها را بايد قاب گرفت،

بعضي‌ها را بايد بايگاني كرد،

بعضي‌ها را بايد به آب انداخت،

بعضي‌ها هزار لايه دارند

بعضي‌ها ارزششان به حساب بانكي‌شان است،

بعضي‌ها همرنگ جماعت مي‌شوند ولي همفكر جماعت نه،

بعضي‌ها را هميشه در بانك‌ها مي‌بيني يا در بنگاه‌ها.

بعضي‌ها در حسرت پول هميشه مريضند،

بعضي‌ها براي حفظ پول هميشه بي‌خوابند،

بعضي‌ها براي ديدن پول هميشه مي‌خوابند،

بعضي‌ها براي پول همه كاره مي‌شوند.

بعضي‌ها نان نامشان را مي‌خورند،

بعضي‌ها نان جوانيشان را ميخورند،

بعضي‌ها نان موي سفيدشان را ميخورند،

بعضي‌ها نان پدرانشان را ميخورند،

بعضي‌ها نان خشك و خالي ميخورند،

بعضي‌ها اصلا نان نميخورند،

بعضي‌ها با گلها صحبت مي‌كنند،

بعضي‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند.

بعضي ها صداي آب را ترجمه مي‌كنند.

بعضي ها صداي ملائك را مي‌شنوند.

بعضي ها صداي دل خود را هم نمي‌شنوند.

بعضي ها حتي زحمت فكركردن را به خود نمي‌دهند.

بعضي ها در تلاشند كه بي‌تفاوت باشند.

بعضي ها فكر مي‌كنند چون صدايشان از بقيه بلندتر است، حق با آنهاست.

بعضي ها فكر ميكنند وقتي بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست.

بعضي ها براي سيگار كشيدنشان همه جا را ملك خصوصي خود مي‌دانند.

بعضي ها فكر ميكنند پول مغز مي‌آورد و بي پولي بي مغزي.

بعضي ها براي رسيدن به زندگي راحت، عمري زجر مي‌كشند.

بعضي ها ابتذال را با روشنفكري اشتباه مي‌گيرند.

بعضي از شاعران براي ماندگار شدن چه زجرها كه نمي‌كشند.

بعضي ها يك درجه تند زندگي مي‌كنند، بعضي‌ها يك درجه كند.

هيچكس بي‌درجه نيست.

بعضي ها حتي در تابستان هم سرما مي‌خورند.

بعضي ها در تمام زندگي‌شان نقش بازي مي‌كنند.

بعضي از آدمها فاصله پيوندشان مانند پل است، بعضي مانند طناب و بعضي مانند نخ.

بعضي ها دنيايشان به اندازه يك محله است، بعضي به اندازه يك شهر،

بعضي به اندازه كرة زمين و بعضي به وسعت كل هستي.

بعضي ها به پز ميگويند پرستيژ

بعضي ها خيلي جورهاي مختلف هستند.


شما چطور؟ آيا شما هم از اين بعضي ها هستيد ؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 16:20  توسط ندا | 
شب وندا

داشت به ستاره ها نگاه ميکرد...ميخواست کاري براي کسايي بکنه که به کمک نيازدارن...

مثلا نشينه باچيزايي که داره به فک و فاميل پز بده

به دختر سر خيابون که يه شب ديگه مجبور ميشه خودشو با يه لبخنداجباري به پسربالاشهر

که طعم بي پولي روحتي يه ثانيه هم نچشيده بفروشه...

کمک کنه...ميخواست بدونه اون دختره وقتي داره سرقيمت خودش بحث ميکنه چه حالي داره؟

ميخواست به مردم بگه بجاي پاک کردن روي مساله اونو حلش کنن...

چرا همه ميگن دختره ي بي حيا...خدا از رو زمين محوش کنه...چرا؟چرا محوش کنه؟

اون دوس داره خودشوبفروشه؟

اون دوس داره هرشب پيش يه نفرباشه؟اونم پيش کسايي که حتي يه لحظه هم به خودشون زحمت

نميدن به جاي اينکه دنبال بدن دختره باشن دنبال علت فروختن بدنش باشن...

دختره چه گناهي کرده که شهوت بچه پولدارو ارضاکنه؟واسه چي ميخوابه؟

واسه اينکه گشنه نمونه...واسه اينکه خونوادش دارن از گشنگي تلف ميشن ...واسه اينکه

اونقدربخوربخوره که به اين بيچاره هيچي نرسيده...

يه بار...فقط يه بار پاي صحبت هاش بشين...ببين چياميگه...

هيچ وقت بکارت نجابت نمياره و نجابت هم بکارت نمياره...کسايي هستن که آبروي اين فاحشه

روباکاراشون خريدن...هرچي باشه اون بدنش ميفروشه...چرا با اونايي که دين خدا رو

به دنيا ميفروشن کاري ندارين؟

بچه ي ده ساله وقتي داره به مرد بي احساس التماس ميکنه که حداقل يکي از گل هاش رو بخره واون

 مردپاشوميزاره و تخته گاز ميره چه حسي داره؟

ازبالاي آسمون وقتي به شهرکثيف نگاه ميکنيم همش چراغ هاي روشن رو ميبينيم...

امانيمه ي تاريک شهرپر رنگ تره وبا آدماي بي وفا حرفها داره

نيمه ي تاريک شهر پراز آدمهايي است که خدارابيشتروبهتر ميبينند...پرازآدمهايي است که

يک و نيم ميليون براي تحصيل بچشون پول نميريزن

که آخرش هم بارتبه ي ده هزار قبول بشه...پراز آدمهايي است که ماه مهماني خدا همه بدون استثنا

به مهماني خداميروند ...

شهرما گنبدطلايي اش ديده نميشود ولي تادلت بخواد آسمان خراش هاي بلند ديده ميشه

 که هرکدام مال کساني است که کاغذهاي رنگي بيشتري دارند...

چرا جوانهاي شهر من همه دربيست سالگي آرزوي مرگ ميکنن؟

ندا را کسي نشنيدوقتي نعره ها به سوي همه هجوم مي آورد

چرا کسي که شب و روز درس خوانده نميتواند کار کند...اما کسي که يقه ي بسته

 و ته ريش داره بي بروبرگرداستخدام ميشه؟

چرا آدمهاي ما رفته رفته اينقدرکثيف ميشوند؟

چرا براي توجيه کثافت کاريهامون پاي دين رو وسط ميکشيم؟مردم شهرما انقدر مشکل دارند

 که حواس شان را از دست داده اند...

فقط بالاشهريها زندگي ميکنند بقيه فقط نفس ميکشند...اينجا به دخترها هشدار ميدهند که روسري سر

کنيدتامبادا پسرهاتحريک شوند...

درشهرمن سنت ها دختران و زنان رادارد به تدريج ازبين ميبرد...درشهرمن مادرهاهم براي اثبات

گفته هاي فرزندانشان ازآنها مدرک ميخواهند...

شهرمن هوايش خيلي آلوده است و بس ناجوانمردانه سرداست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 16:1  توسط ندا | 
من ترانه اي داشتم

که بادبرد

ودراين تنهايي

به ياد آن کاشاني

فکريک بره ي روشن هستم

که بيايد علف تنهاييم رابچرد

من اميدي داشتم

که بسيارمبهم بود

مترسکي آمدوآن راربود

من بيخبراز هرکس

دل سپردم به مترسک دروغ

يادي از من نکنيد

که ندارم يادگاري

که پس ازمرگم به دل خودببريد

ومرادردل شب دفن کنيد

که به تاريکي هشيار روم

ودرآغوش ستاره هاي بي نور

بادل پرغم واندوه

وتن خسته و بي روح

با کمي شعرودعاوکمي اندوه

مرا دفن کنيد...

و به دنبال تن خسته ي من راه نياييد

که بيمارم و بي روح

من به آبي ها دلبسته شدم

که دراين سفردور و دراز

با غروب لک و دلگير محو ميشدند

روي سنگ قبرم شعري از شاعر کاشاني

با همان لهجه ي شيرين وقشنگ

بنويسيد

به سراغ من اگر مي آييد

نرم و آهسته بياييد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 13:51  توسط ندا | 
چقدر آرام در ميان کودکانه هايم راه ميرفتم...دختري که از احساسات لطيف يک کودک که تازه به دنيا

آمده پر بود...چقدر آرام زود ميشود...

ومن براي رفتن يک راه دشوار آماده ميشوم...تقديرم مثل يک راه غريب و گمشده...مثل يک آيينه خاک

خورده...

چقدر زود بزرگ شدم...چقدر دير زندگي کردم...چه آرام دل بستم...چه دير توراشناختم...چقدر غمگينم

حتي نوشتن هم ديگر آن لذت قديمي را ندارد...نوشتن از تو زماني بهترين بود براي من اما حالا حتي

نوشتن از تو هم مرا آرام نميکند...

چقدر زود همه چيزم را از من گرفتي...وبه درياهاي هوست بردي...من تمام کودکانه هايم را از تو

ميخواهم...شاديهايم در ميان قدمهايي که هنگام رفتن برميداشتي گم شدند...هوس زندگي کردن را

چشمانت هنگام رفتن از من گرفت...

وقتي فرياد زدم قدري آرام برو تا بتوانم رفتنت را بهتر ببينم ...حتي رفتنت هم به دلم

مينشست...لبخندت کافي بود تا به زندگي بازگردم...ورفتنت کافي بودبراي مردنم...براي تنهاييهايم...تو

 رفتي...شايد کسي جاي مرا گرفته...شايد تو نيز در فراق کسي ميسوزي و شايد عشق و عاشقي را

خط زدي...

اما رفتنت با من چه ها که نکرد...بشمار...روزها و ماه هايي که مرا از ديدن خودت محروم کردي

بشمار قدم هايي که هنگام دور شدن از من برميداشتي...تو ندايم را از من گرفتي...وقتي رفتي ديگر

 ندايي نبود...تو آن را بردي اما جسمش

  اينجاست...وتو چه قدر از او دوري

تو چرابا من نماندي؟!عجب سوالي تو که گفتي مرا نميخواهي

باز شب شد...بايد ببارم

پايان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 13:40  توسط ندا | 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 16:7  توسط ندا | 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 16:6  توسط ندا | 
از خدا پرسیدم:

خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟

خدا جواب داد:

گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر.

با اعتماد زمان حالت را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز.

شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن.

زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید.

مهم این نیست که قشنگ باشی قشنگ این است که مهم باشی حتی برای یک !

مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی.

کوچک باش و عاشق که عشق می داند آیین بزرگ کردنت را.

بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی.

موقعیت پیش رفتن است نه به نقطه پایان رسیدن.

فرق نمی کند گودال آب کوچکی باشی یا دریای بی کران زلال که باشی آسمان در توست.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 16:2  توسط ندا | 

قرن ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود

خار هم کمتر نبود از گل

بسا گل تر بود

قرن ما شاعر اگر داشت

که کبوتر با کبوتر

باز با باز نبود شعار پرواز

وای بر ما که تصور کردیم

عشق را باید کشت

در چنین قرنی که دانش حاکم است

عشق را از صحنه دور انداختن

دیوانگی است

درماندگی است

شرمندگی است

قرن،قرن آتش نیست

قرن یک هوای تازه است

فکرها را شست و شویی لازم است

گم شدیم گر در میان خویشتن

جست وجویی لازم است

نازنین ها از سیاهی تا سفیدی را سفر باید کنیم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 15:44  توسط ندا | 

میدانی که خیلی دوستت دارم ، میدانم که نمیدانی بیش از عشق بر تو عاشقم.... 

میدانی که بدون تو زندگی برایم پوچ است ، میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر زندگی

وجود ندارد....میدانی که بدون تو عاشقی برایم عذاب است ،

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی  نیست برای عاشق شدن....

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب می شود ،

میدانم که نمیدانی بدون تو دیگر لحظه ای باقی نیست برای ادامه زندگی...

میدانی که همه فکر و زندگی من تو شده ای و تمام لحظه ها نام تو را در قلبم زمزمه

میکنم ، میدانم که نمیدانی از زندگی برایم عزیزتری ، زندگی در مقابل تو برایم کم

است تو دنیای من شده ای عزیزم...

می دانی که تو لایق این قلب عاشق منی ، میدانم که نمیدانی تو لایق تر از آن

هستی که تصور میکنی!میدانی که بدون تو من تنهای تنهایم ،

میدانم که نمیدانی آن زمان تنها تر  از من دیگر تنهایی نیست!

می دانی که خیلی بیقرارم و انتظار میکشم که به تو برسم و تو را در آغوش خود

بگیرم,  میدانم که نمیدانی از این انتظار دیگر خسته و دلشکسته شده ام...

می دانی که از این دوری و فاصله در بیشتر لحظه ها چشمانم خیس است ، میدانم

که نمیدانی دیگر در اعماق چشمانم اشکی نیست!

میدانی که آرزو دارم دستانت را بگیرم ، تو را در آغوش خود بفشارم ، بر لبانت بوسه

بزنم و به تنها آرزویم که رسیدن به تو می باشد برسم اما میدانم که نمیدانی تو همان

آرزوی منی!نمیدانی که بعد از تو به آن دنیا سفر خواهم کرد ،

می دانم و میدانم بعد از تو دیگر حتی مجالی برای نفس کشیدن نخواهد بود....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 15:43  توسط ندا | 

تنها در معبر آیینه ها نشسته ام شب را با مژگانم خلوتی

است.

دو ستاره غریب در کهکشانهای مردمکم سرگردانند .

به دنبال قتل گلی در کابوس برگی به خواب رفته بودم و

 اکنون در هذیان سیاره بی گناهی دست و پا می زنم .

من همان سایه ام که پس از گسترش کویرها و انسداد قنات ها

  کنار بابونه ای مجروح به زمین فرو رفته ام ...

اینک این هبات آیینه ای من است . من از مومیایی خاک به

 در آمده ام از خیالات ابرگیر و مه آلود واراسته ام و

 اکنون در سرزمینی سکونت دارم که اسباب بازی کودکانش

 زمان است .

دیگر مرا در حزن زمین بجویید که آوای من از فراسوی ابرها

 می آید ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 15:39  توسط ندا | 

خدایا آنکه در تنهایی تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت 

 خواهشی دارم تو در تنهاترین تنهاییش تنهای تنهایش نذار.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 15:36  توسط ندا | 

به دیواری تکیه داده بودم داشتم خاطره های قشنگمون رو مرور می کردم نا خودآگاه با هر خاطره ی شیرینی خنده میومد رو لبم و با هر خاطره ی تلخی بغض بدی تو گلوم خونه میکرد یادم اومد اون وقت ها که بودی یاد همین خاطره های بد که می افتادم به زمین و زمان فحش می دادم اما الان همین خاطره ها واسم عالمی داره به آسمون پر ستاره نگاه می کنم چه قدر امید دارن اینو می تونم از اون همه نوری که دارن حس کنم از آسمون تا زمین فاصله اش کم نیست  اما ...کاشکی منم یکی از اون ستاره ها بودم

که می تونستم ببینمت متونستم به خاطرت هرشب تا صبح چشمک بزنم می تونستم به امید یه شب دیگه که ببینمت به انتظارت بشینم اما الان نه می دونم کجایی  نه می تونم ببینمت نه می دونم کی مییای به دیواری که بهش تکیه داده بودم نگاه کردم اونم مثل من تنها بود دست کشیدم بهش و گفتم  فردا شب بازم میام پیشت شبت بخیر

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 15:32  توسط ندا | 

چه ساده بودم آن هنگام که می پنداشتم ،

ترکیدن بادکنک آبی من ،

ناگوارترین حادثه عالم است..... !

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 15:24  توسط ندا | 
 

ندااااااااااااااااااا

گريه نمي كنم برات

نداي خلق ميهنم

مام وطن تويي تويي

كه رو كوير صورتت

ردي كه راه گرفته تا مردمو تشنه تر كنه،

رودخونه نيست، روده خونه

 ***

نداي من! نداي ما!

گريه نمي كنم برات

كور شده جادوگرِ بد

از "خس و خاشاك"ِ هوات

نمي شنوه خروشتو

كر شده گوشش از صدات

 ***

برات ترانه مي گم و گريه مو خشم مي كنم

علفهاي هرزو ندا

از تن خاكت به خدا

دونه به دونه مي كنم

 ***

فك نكنن با رفتنت سياهي معنا مي گيره

گور خودش رو كنده ديو،

حالا ديگه زودتر مي ميره

 ***

گريه نمي كنم برات

گريه دواي درد نيست

بهاي آزادي ما

اونچه كه ديوه كرد، نيست

 ***

خونِ تو كه رد بگيره تو خاك خشك خونه مون

اطلسيا جون مي گيرن، سبز مي شه ويروونه مون

چشماتو وا كن و ببين

قلبِ تو در ما مي تپه

سر زده خورشيد از افق

کور مي گه هنوز شبه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 23:37  توسط ندا | 
این روزها بهترمیتونم یکنواختی زندگیم رو احساس کنم...بیچاره مادرم...تمام

 سعیش را میکندتا مرا از

 این مخمصه بیرون بیاورد ولی او هیچ چیز نمیداند

گاهی دلم برای خودم تنگ میشه

حتی دیدن دوست خوبم هم بهم آرامش نمیده

شاید پس فردا سفری بکنم

خدایا به دادم برس

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 23:6  توسط ندا | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 22:44  توسط ندا | 
شب شده بود...طبق معمول به سوی اتاق تنهایی هام روانه شدم...

روی تخت درازکشیدم و حرفهایی که اونروز شنیده بودم روتوی ذهنم مرور

میکردم...اینکه مادرم میگفت:دخترم چندوقته که پای چشات گودافتاده

ولاغرشدی اگه چیزی اذیتت میکنه بگو تا راه حلی برات پیدا کنیم

ومن درحالی که چشام داشت پرمیشدتودلم بش گفتم: مادرم یادش

داره اذیتم میکنه آیامیتونی کاری برام بکنی؟!!وبه سوی اتاقم اومدم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 22:29  توسط ندا | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 23:58  توسط ندا | 

سلام فاحشه

 هان!؟ تعجب کردي!؟

 ميدانم در کسوتِ مردانِ آبرومند، انديشيدن به تو رسم،

 و گفتن از تو ،ننگ است!

اما ميخواهم برايت بنويسم.

شنيده ام، تن مي فروشي، برايِ لقمه ای  نان!

 چه گناهِ کبيره ای

 ميدانم که ميداني همه ترا پليد مي دانند،

 من هم مانندِ همه ام! 

 راستی روسپی ! از خودت پرسيدي؟!!

 چرا اگر در سرزمين ِ من و تو، زني، زنانگي اش را بفروشد ،

که نان در بیاورد، رگ ِغيرت ِاربابان بيرون مي زند!!!

 اما اگر همان زن کليه اش را بفروشد ،

تا ناني بخرد ،

و يا شوهر زنداني اش آزاد شود،

 اين «ايثار» است!

مگر هردو از يک تن نيست؟

مگر هر دو جسم فروشي نيست؟

 تن در برابر نان ننگ است. 

بفروش! تنت را حراج کن…

من در ديارم کساني را ديدم که دين خدا را چوب ميزنند...

 به قيمت ِدنيايشان،

 شرفت را شکر که اگر ميفروشي،

 از تن مي فروشي نه از دين.

 شنيده ام روزه ميگيري، غسل ميکني، نماز ميخواني،

چهارشنبه ها، نذر ِحرم ِ امامزاده صالح داري،

رمضان، بعد از افطار، کار مي کني، محرم ،تعطيلي! 

من از آن ميترسم که روزي با ظاهري عالمانه،

جمعه بازار دين خدا را براه کنم،

 زهد را بساط کنم،

غسل هم نکنم،

 چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم،

پيش از افطار و پس از افطار مشغول باشم،

 محرم هم تعطيل نکنم ...

فاحشه… دعايم کن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 23:27  توسط ندا | 

شب است

سرد است

دل غمگین و دل تنگ است و من مدهوش بی تو

رو به پایانم .

می رود شمع وجودم

رفته رفته رو به خاموشی

که بی تو

زندگی تلخ است

کنارم،نزد من اطرافیانم

برایم ، پا به پا هرگز نبودند و

من تنهای تنهایم

من در میان جمع

اما در گوشه ای تنها نشسته م

به یاد شعر ثالثم "زمستان"

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است،

هوا بس نا جوانمردانه سرد است آه ،

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای،

آری

و اکنون هوا بس ناجوانمردانه سرد است و

تو ای مهربان کجایی که ببینی

می زند سرما بر گیسوان چنگی ، و بر افکار نیرنگی

که سرما حیله گر بوده است و خواهد بود

ولی من

گرمم

گرمم از عشقی که گرمایش فرا بگرفته روزگارم را

که گرمایش مرا گهواره شبهای سرد است

من مستم

و گرمای وجودم که از عشق است

آب می سازد تمام برف های این زمستان را ،

من عاشق ولی دب تنگ اما پر ز عشقم

کاش می شد که در ساحل دریای عشق ،

اندکی آسوده می بودم ،

ولی پرتلاتم حالتی دارم ز دوری

من مجنون و بی دل ولی بی دست و پا هستم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 22:10  توسط ندا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام دوستان

ازاینکه به وبم تشریف آوردین بینهایت ممنونم

17سالمه و این وب تنهایادگاروهمدم روزهایی است که برمن گذشت

بانظراتتون منویاری کنید

بی غم باشید...

پیوندهای روزانه
وبلاگ علی عزیزم
زندگی اجباری است...لاجرم بایدزیست
دوستت دارم و این تمام من است
خرداد سبز
آموزش جنسی
تیفوسی شورشی پرسپولیس
بزرگترین وبلاگ رپ(الهه جووووووووووووووووووووووووووووونم)
نوید جون
آنالیز ریاضی قرآن
فقط تنهایی(علی عزیزم)
یادداشت های یه آدم معلوم
خوب-بد-زشت
بزرگترین پرتال موزیک
لالالاو
دختر-پسر-زن-مرد
امیدوسارا
زندگی یک باره،تکراره،اجباره،انتظاره(وبلاگ خواهرم)
وبلاگ حاجی یلدادر مورد اقامحسن واقاکیوان
شباگرگاوحشی میشن
در کوی عشق(آقا بهرام)
درد و دلهای من(علی آقا)
حصار عشق
وبلاگ کیوان ساکت اف
ساغرعزیزم
علی آقا
مسافر شهر غم
سهم من از عشق
حیاط خلوت(آقا مجتبی)
نفرین به مشرق تنهایی(پرنیای عزیزم)
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته دوم آبان 1388
هفته اوّل آبان 1388
هفته سوم مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ